راستگويانند.(67 و (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکمْ عَلى‏ تِجارَةٍ تُنْجِيکمْ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ، تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ، وَ تُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِکمْ وَ أَنْفُسِکم‏؛ اي کساني که ايمان آورده‌ايد، آيا شما را به تجارتي راهنمايي کنم که شما را از عذاب دردناک رهايي مي‌بخشد؟ به خدا و رسولش ايمان آوريد و در راه خدا با اموال و جان‌هايتان مجاهده کنيد68(
سومين مرتبه اسلام به نظر مرحوم علامه مرتبه انس به اعمال و اخلاق مرتبه دوم از ايمان است. زماني که انسان به دومين مرتبه ايمان انس بگيرد و اخلاقيات آن مرحله را در خود ايجاد کند، به گونه‌اي که هواها و هوس‌هاي نفساني را تحت کنترل قرار دهد و گرايشي به زخارف دنيا نداشته باشد، به اين مرتبه از اسلام دست يافته است. آيه شريفه (فَلا وَ رَبِّک لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَکمُوک فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً؛ چنين نيست، به پروردگارت قسم که ايمان نمى‏آورند، مگر آن که تو را در مورد آنچه ميان آنان مايه اختلاف است داور گردانند؛ سپس از حکمى که کرده‏اى در دل‌هايشان احساس ناراحتى (و ترديد) نکنند و کاملاً سر تسليم فرود آورند.(69 از اين مرتبه از اسلام سخن مي‌گويد.
پس از اين مرتبه از اسلام، سومين مرحله از ايمان قرار دارد و اخلاق فاضله از قبيل رضا، تسليم، صبر در راه خدا، زهد و ورع کامل و حب و بغض در راه خدا از لوازم اين مرتبه از ايمانند. آيات آغازين سوره مؤمنون به اين مرتبه از ايمان اشاره دارند.
چهارمين و بالاترين مرتبه اسلام، بعد از مرحله سوم از ايمان قرار دارد و انسان در اين مرتبه ديگر هيچ استقلال و ملکيتي براي خود نمي‌بيند، بلکه خود را محض ربط و فقر محض مي‌داند. اسلام در آيه شريفه (رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَک(70 به همين معناست؛ زيرا اسلام به معاني گذشته، پيش از اين نيز براي حضرت ابراهيم (عليه‌السلام) محقق بود و روشن است که در خواست اسلام توسط آن حضرت در اواخر حياتش، در خواست مرتبه‌اي بالاتر از اسلام است و آن همين مرتبه چهارم از اسلام است.
پس از اين مرتبه از اسلام، بالاترين مرتبه از ايمان قرار دارد. در اين مرتبه، حالت ارتباط فقري و ربطي به خداوند متعال تمام افعال و احوال بنده را فرامي‌گيرد و انسان در همه حالات و همه اعمالش يقين دارد به اين که هيچ چيزي بجز ذات اقدس الهي استقلالي از خود ندارد و هيچ سببي بدون اذن او تأثير نمي‌گذارد. آيه شريفه (أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ، الَّذِينَ آمَنُوا وَ کانُوا يَتَّقُون‏؛ آگاه باشيد که اولياي خدا نه ترسي بر آنان غالب مي‌شود و نه اندوهگين مي‌شوند. همان کساني که ايمان آورده و تقوا پيشه کرده‌اند.(71 به اين مرتبه از ايمان اشاره دارد.72

بخش دوم: مقصود از “مخالف”
کلمه “مخالف” که در عنوان رساله آمده، در عرف علماي شيعه معناي خاصي دارد و در روايات نيز مکرراً استعمال شده است. از اين جهت لازم است معناي دقيق اين کلمه و اطلاقات مختلف آن را نيز مورد بررسي قرار دهيم.
معناي “مخالف” از حيث لغت روشن و بي‌نياز از توضيح است. کسي که در امري با ديگري موافقت نداشته باشد و رأيي غير از رأي او داشته باشد، مخالف او خوانده مي‌شود. در علوم مختلف نيز معناي اين واژه با معناي لغوي آن يکسان است. آنچه در اينجا مهم است اين‌که وقتي اين واژه در محاورات عرفي استعمال مي‌شود، غالباً متعلق اختلاف هم ذکر مي‌شود و اگر هم به صورت مطلق استعمال شود، قرينه‌اي براي تعيين متعلق اختلاف وجود دارد. حال بايد ببينيم در روايات معصومين و لسان علماي شيعه، استعمال اين واژه به صورت مطلق انصراف به چه اختلافي دارد.

معناي “مخالف” در روايات و کلام علماي اماميه
در موارد متعددي کلمه “مخالف” و مشتقات آن ـ‌چه به صورت اسم و چه به صورت فعل، مانند “من خالفکم”ـ در روايات استعمال شده است. اين تعبير در اکثر موارد، اشاره به عده خاصي دارد و به اصطلاح، عنوان مشيري است که غالباً معناي لغوي آن به صورت مطلق اراده نشده است.
استعمال واژه “مخالف” و مشتقات آن در لسان ائمه (عليهم‌السلام) دو حالت دارد. گاهي به معناي مطلق مخالف استفاده شده است که در اين حالت تمامي کساني را که از جهتي با تشيع اثناعشري مخالفتي دارند، شامل مي‌شود و فرقي ميان مسلمان و غيرمسلمان نيست. اين معنا اعم از غيرمسلمانان و مسلمانان غيرشيعي است.
حالت دوم که بيشتر موارد را به خود اختصاص داده و در اين رساله هم مورد نظر است استعمال آن در معناي مسلمانان غير شيعي اثناعشري است. واژه “مخالف” و مشتقات آن را ائمه (عليهم‌السلام) بيشتر درباره کساني استعمال کرده‌اند که از جهت اصل انتساب به اسلام با شيعه اثناعشري مشترک بوده، اما در امر يا اموري با آنان اختلاف داشته‌‌اند. توجه به روايات زير اين مطلب را روشن‌تر مي‌کند.
امام صادق (عليه‌السلام) در روايتي براي عده‌‌اي از شيعيان نقل مي‌کنند:
“قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ يَا قَنْبَرُ قُمْ فَاسْتَبْشِرْ فَاللَّهُ سَاخِطٌ عَلَى الْأُمَّةِ مَا خَلَا شِيعَتَنَا أَلَا وَ إِنَّ لِکلِّ شَيْ‏ءٍ شَرَفاً وَ شَرَفُ الدِّينِ الشِّيعَةُ أَلَا وَ إِنَّ لِکلِّ شَيْ‏ءٍ عِمَاداً وَ عِمَادُ الدِّينِ الشِّيعَةُ أَلَا وَ إِنَّ لِک
لِّ شَيْ‏ءٍ سَيِّداً وَ سَيِّدُ الْمَجَالِسِ مَجْلِسُ شِيعَتِنَا أَلَا وَ إِنَّ لِکلِّ شَيْ‏ءٍ شُهُوداً وَ شُهُودُ الْأَرْضِ سُکانُ شِيعَتِنَا فِيهَا أَلَا وَ إِنَّ مَنْ‏ خَالَفَکمْ‏ مَنْسُوبٌ إِلَى هَذِهِ الْآيَةِ (وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ خاشِعَةٌ عامِلَةٌ ناصِبَةٌ تَصْلى‏ ناراً حامِيَة(؛ اميرالمؤمنين فرمودند: اي قنبر! برخيز و بشارت بده که خداوند بر امت غضبناک است، بجز بر شيعيان ما. آگاه باشيد که هر چيزي شرفي دارد و شرف دين شيعه است، آگاه باشيد که هر چيزي ستوني دارد و ستون دين شيعه است، آگاه باشيد که هر چيزي سيد و آقايي دارد و سيد و آقاي مجالس، مجلس شيعيان ماست، بدانيد که هر چيز شهودي دارد و شهود زمين شيعيان مايند، بدانيد که هر که مخالف شما باشد، به اين آيه منسوب است: (در آن روز رخسار طايفه‏اى ترسان است و همه کارشان رنج و مشقت است و پيوسته در آتش فروزان دوزخ معذبند.(“73
اين حديث، “مخالف” را به صراحت در مقابل شيعه قرار مي‌دهد و به قرينه ابتداي روايت که فرمود: “خداوند بر امت غضبناک است” و سپس شيعه را از امت استثنا کرد، به روشني فهميده مي‌شود که “مخالف” در اينجا کسي است که از امت اسلام محسوب مي‌شود اما در مقابل شيعه قرار دارد.
در باب غسل ميت از امام رضا (عليه‌السلام) روايت شده که فرمودند:
“وَ إِن حَضَرَک قَوْمٌ مُخَالِفُونَ فَاجْهَدْ أَنْ تُغَسِّلَهُ غُسْلَ الْمُؤْمِنِ وَ أَخْفِ عَنْهُمُ الْجَرِيدَةَ؛ اگر کسي از مخالفان حضور داشت، باز تلاش کن که ميت را به روش اهل ايمان غسل دهي و جريده را از آنان مخفي کن.”74
در اين روايت، قطعاً مقصود از “مخالف”، غير امامي است، زيرا بحث در کيفيت غسل و تکفين ميت است و اين‌که به دليل وجود عده‌اي از مخالفين، اجراي غسل و تکفين ميت بر طبق دستور شيعه مشکل است. قرينه ديگر که دلالتش بيشتر است، دستور امام (عليه‌السلام) به مخفي کردن جريده است، که بر طبق فقه شيعه مستحب است، اما فقهاي غيرامامي آن را جايز نمي‌دانند. اين مسأله به وضوح مقصود از “مخالف” را در اين روايت معين مي‌کند.75
از اين روايات، به عنوان نمونه‌اي از ده‌ها روايت مشابه استفاده مي‌شود که واژه “مخالف” و يا مشتقات آن در لسان ائمه (عليهم‌السلام) غالباً براي اشاره به مسلمانان غيرشيعه استعمال مي‌شده است.
در ميان علماي اماميه نيز استعمال واژه “مخالف” و مشتقات آن به معناي مسلمان غيرشيعي کاملاً رايج و متداول بوده، به‌گونه‌اي که اين واژه در حالت اطلاق، بي‌ترديد منصرف به مسلمان غيرشيعي است. در اينجا به عنوان نمونه کلام دو تن از علماي اماميه را ذکر مي‌کنيم:
شيخ طوسي (رحمه‌الله) در باب غسل ميت عبارت “اهل الخلاف” را براي اهل سنت استعمال کرده و چنين نوشته است:
“وَ لا يَنبَغِي لِلمُؤمِنِ مِن أن يُغَسِّلَ أهلَ الخِلافِ فَإنِ اضطُرَّ إلَيهِ غَسَلَهُ غُسلَ أهلِ الخِلافِ وَ لا يَترُک مَعَهُ الجَرِيدَةَ؛ شايسته نيست براي مؤمن که اهل خلاف را غسل دهد، اما اگر اضطراري وجود داشته باشد، بايد او را به روش اهل خلاف غسل دهد و جريده به همراه او نگذارد.”76
علامه مجلسي (رحمه‌الله) در شرح روايتي از امام صادق (عليه‌السلام) که فرمودند: “ذَرُوا النَّاسَ فَإِنَّ النَّاسَ أَخَذُوا عَنِ النَّاسِ وَ إِنَّکمْ أَخَذْتُمْ عَنْ رَسُولِ اللَّه؛ مردم را رها کنيد؛ زيرا آنها (دين خود را) از مردم گرفتند، اما شما از رسول الله.”77 چنين مي‌نويسد:
“ذَرُوا النَّاسَ أيِ اترُکوا المُخالِفِينَ وَ لا تَتَعَرَّضُوا لِمُعَارَضَتِهِم وَ مُجَادَلَتِهِم، أو لِدَعوَتِهِم أيضاً تَقِيَّةً؛ مردم را رها کنيد، يعني مخالفين را رها کنيد و با آنها معارضه و مجادله نکنيد، يا حتي آنها را به اقتضاي تقيه دعوت ننماييد.”78
کلمات علما، چه در کتب فقهي و چه کلامي، مملو از استعمال واژه “مخالف” در اين معناست و نيازي به توضيح بيشتر در اين زمينه نيست.

برخي از مصاديق مخالفت در روايات
بنا بر آنچه در معناي مخالف گفته شد، مخالف به کسي که حتي يکي از آموزه‌هاي قطعي شيعه (اعم از اعتقادي و فقهي و…) را نپذيرد، اطلاق مي‌شود. با اين حال، مخالفت با برخي از عقايد و احکام شيعي به صورت خاص مورد توجه قرار گرفته و در مورد آنها احکامي صادر شده است که در زير به برخي از اين عناوين اشاره مي‌کنيم.

اعتقاد به تجسيم و تشبيه
تجسيم و تشبيه از عقايد باطلي است که در اديان غيرابراهيمي مانند هندوئيسم، بوديسم و… به کثرت و در اديان ابراهيمي نيز به ندرت به چشم مي‌خورد. نمونه بارز آن در اديان ابراهيمي، اعتقاد مسيحيان به تثليث است که حضرت مسيح (عليه‌السلام)را يکي از سه خدا مي‌دانند.
بر اساس آيات و روايات، پيامبران الهي جز دعوت به توحيد و يگانه پرستي رسالتي نداشته‌اند و اين عقايد خرافي، پس از آنان توسط بدعت گذاران در اين اديان رسوخ کرده است.
اسلام که نفي کننده اين خرافات و بدعت‌هاست، خود نيز پس از پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌وآله) از اين انحرافات عقيدتي در امان نماند و اعتقاد به تجسيم و تشبيه در ميان برخي از فرقه‌هاي اسلامي نيز رسوخ کرد.
معناي تجسيم: تجسيم به معناي اعتقاد به جسميت خداوند متعال و نسبت دادن او به ماده است که در نتيجه آن تحيّز، قرار داشتن در جهت و مکان خاص و نيز قابليت تقسيم در جهات سه گانه طول و عرض و عمق نيز ثابت مي‌شود.79 اثبات صورت و دست و پا و ساير اعضا و جوارح براي خداوند متعال نيز از نتايج تجسيم است. از پيامدهاي ديگ
ري که بر مسأله تجسيم مترتب مي‌شود، قابليت رؤيت است که در اکثر کتب کلامي به همراه مسأله تجسيم بحث مي‌شود.
برخي از فرقه‌هاي مسلمان غيرشيعي بر اين عقيده‌اند.80 آنان براي اثبات ادعاي خود به آياتي مانند: (الرَّحمنُ عَلَي العَرشِ استَوَي؛ (خداوند) رحمان بر عرش مستقر شد.(،81 (وُجُوهٌ يَومَئِذٍ نَاضِرَةٌ إلَي رَبِّهَا نَاظِرَةٌ؛ صورت‌هايي در آن روز شاداب است و به پروردگارش نظاره مي‌کند(،82 (يَومَ يُکشَفُ عَن سَاقٍ وَ يُدعَونَ إِلَي السُّجُودِ فَلا يَستَطِيعُونَ؛ روزي که ساق نمايان مي‌شود و از آنان خواسته مي‌شود که به سجده روند، اما نمي‌توانند.(83 و آيات مشابه و نيز به برخي روايات استناد مي‌کنند.
در مقابل، اعتقاد به تجسيم در روايات شيعي بسيار مورد مذمت واقع شده و ائمه (عليهم‌السلام) مبارزه شديدي با اين اعتقاد باطل نموده‌اند. روايات شيعه اعتقاد به جسميت و ساير عقايدي که بر آن مترتب مي‌شود را به شدت نفي و انکار کرده و صاحب آن را کافر شمرده است. هشام مي‌گويد: نزد امام صادق (عليه‌السلام) بودم که معاويه بن وهب و عبد الملک بن اعين وارد شدند. معاويه در


دیدگاهتان را بنویسید