نمود تا اين‌که من وارد شوم و بر امت‌ها حرام نمود تا اين‌که امت من وارد شوند و خلافت را پس از من تا روزي که در صور دميده شود در اهل بيتم قرار داد؛ هر کس به آنچه مي‌گويم کفر بورزد، به خداوند عظيم کفر ورزيده است.”232
راويان اين حديث همه مجهول الحال‌اند و هيچ گونه توثيق يا تضعيفي نسبت به آنها در کتب رجالي نيامده است. بنابراين، اين روايت از لحاظ سندي قابل پذيرش نيست. البته از حيث صدوري، نمي‌توان اين روايت را به صورت قطعي رد کرد، زيرا محتواي آن با روايات قبل و نيز روايات ديگري موافقت دارد.
محل شاهد در اين روايت، دو جمله اخير آن است که رسول خدا (صلي‌الله‌عليه‌وآله) چنين فرموده‌اند: “وَ جَعَلَ الْخِلَافَةَ فِي أَهْلِ بَيْتِي مِنْ بَعْدِي إِلَى النَّفْخِ فِي الصُّورِ فَمَنْ کفَرَ بِمَا أَقُولُ فَقَدْ کفَرَ بِاللَّهِ الْعَظِيمِ؛ و (خداوند) جانشيني مرا پس از من تا روزي که در صور دميده شود در اهل بيتم قرار داد. هر کس به آنچه مي‌گويم کافر شود، به خداي بزرگ کفر ورزيده است.”
آنچه از اين روايت فهيمده مي‌شود از اين قرار است:
1ـ بر اساس اين روايت، خلافت و جانشيني پس از پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌وآله) از سوي خداوند متعال در اهل بيت پيامبر (عليهم‌السلام) قرار داده شده و خلافت، به جهت اطلاق، خلافت و جانشيني در همه امور را شامل مي‌شود. بنابراين، نمي‌توان جانشيني را در اين روايت تنها به معناي جانشيني در امور ديني و علمي دانست.
2ـ جمله اخير روايت، به روشني دلالت دارد بر اين که کفر ورزيدن به قول پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌وآله) قطعاً کفر به خداوند عز و جل است، چون بر اساس آيات شريفه قرآن، از جمله آيات (وَ ما يَنطِقُ عَنِ الهَوَي إِن هُوَ إِلّا وَحيٌ يُوحَي(، کلام پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌وآله) عين وحي و کلام الهي است و عدم پذيرش آن مخالفت با وحي است. بنابراين، کفر ورزيدن به اين کلام پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌وآله) که نتيجه‌اش عدم پذيرش خلافت همه جانبه اهل بيت (عليهم‌السلام) است، بر اساس اين روايت کفر به خداي بزرگ محسوب مي‌شود.
روايت ششم
در روايتي طولاني که پيامبر اکرم (صلي‌الله‌عليه‌وآله) در ضمن آن مطالبي پيرامون خلقت روح آن حضرت و روح اميرالمؤمنين (عليه‌السلام) خطاب به حضرت امير بيان مي‌کنند، آن حضرت جرياني را از وقايع شب معراج ذکر مي‌نمايند که از اين قرار است: “… فَلَمَّا کنْتُ مِنْ عَظَمَةِ رَبِّي کقَابَ‏ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى‏ قَالَ لِي يَا مُحَمَّدُ مَنْ أَطْوَعُ خَلْقِي لَک فَقُلْتُ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ فَاتَّخِذْهُ خَلِيفَةً وَ وَصِيّاً فَقَدِ اتَّخَذَتْهُ صَفِيّاً وَ وَلِيّاً يَا مُحَمَّدُ کتَبْتُ اسْمَک وَ اسْمَهُ عَلَى عَرْشِي مِنْ قَبْلِ أَنْ أَخْلُقَ خَلْقِي مَحَبَّةً مِنِّي لَکمَا وَ لِمَنْ أَحَبَّکمَا وَ تَوَلَّاکمَا وَ أَطَاعَکمَا فَمَنْ أَحَبَّکمَا وَ أَطَاعَکمَا وَ تَوَلَّاکمَا کانَ عِنْدِي مِنَ الْمُقَرَّبِينَ وَ مَنْ جَحَدَ وَلَايَتَکمَا وَ عَدَلَ عَنْکمَا کانَ عِنْدِي مِنَ الْکافِرِينَ الضَّالِّين؛ وقتي فاصله‌ام با مقام عظمت پروردگارم به اندازه يک زه کمان يا کمتر از آن بود، پروردگار به من فرمود: اي محمد! از ميان بندگانم چه کسي بيش از همه از تو اطاعت مي‌کند؟ گفتم: علي بن ابي‌طالب؛ سپس فرمود: او را جانشين و وصي خود قرار ده که من اين مقام را برايش قرار داده‌ام؛ اي محمد! من نام تو و نام او را پيش از آفرينش بندگانم بر عرشم نوشته‌ام به واسطه محبتي که به شما دارم و به کساني که شما را دوست دارند و به شما محبت مي‌کنند و از شما اطاعت مي‌کنند. هر کس شما دو نفر را دوست بدارد و از شما اطاعت کند و نسبت به شما تولي بجويد، در نزد من از مقربين است و هر کس ولايت شما را انکار کند و از شما عدول نمايد، در نزد من از کافرين و اهل ضلالت محسوب مي‌شود.”233
اين روايت را مرحوم استر آبادي (رحمه‌الله) از کتاب المعراج شيخ صدوق (رحمه‌الله) نقل کرده است. اکنون کتابي با اين نام از شيخ صدوق (رحمه‌الله) در دست نيست، اما شيخ طوسي (رحمه‌الله) در الفهرست نام آن را در شمار تأليفات شيخ صدوق (رحمه‌الله) ذکر کرده است.234
به هر روي، شيخ صدوق (رحمه‌الله) اين روايت را بر اساس آنچه مرحوم استر آبادي (رحمه‌الله) گفته، از رجالش به صورت مرفوع از ابن عباس از پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌وآله) نقل کرده است. بنابراين، اين روايت مرفوع است و از لحاظ سندي اعتباري ندارد؛ گرچه از لحاظ مضموني، با روايات بسياري که ما برخي از آنها را در اينجا آورده‌ايم، توافق دارد. بنابراين، مرفوع بودن روايت از حيث سند، تلازم قطعي با عدم صدور آن ندارد و به قرينه روايات ديگر، احتمال صدور آن از پيامبر اکرم (صلي‌الله‌عليه‌وآله) دور از واقعيت نيست.
عبارت مورد نظر در اين روايت، اين جمله است: “وَ مَنْ جَحَدَ وَلَايَتَکمَا وَ عَدَلَ عَنْکمَا کانَ عِنْدِي مِنَ الْکافِرِينَ الضَّالِّين؛ و هر کس ولايت شما را انکار کند و از شما عدول نمايد و منحرف شود، در نزد من از کافران و اهل گمراهي به حساب مي‌آيد.”
همان‌گونه که در برخي روايات قبل هم آمده بود، انکار ولايت پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌وآله) و اهل بيت (عليهم‌السلام) کفر به حساب مي‌آيد. در اين روايت تنها به دو مصداق اشاره شده که يکي پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌وآله) و ديگري اميرالمؤمنين (عليه‌السلام) است.
حکم به کفر منکِر در اين رو
ايت مطلق است و تفصيلي ميان انواع انکار وجود ندارد. لذا بر اساس اين روايت، انکار ولايت اهل بيت (عليهم‌السلام) به صورت مطلق کفر را به دنبال دارد و فرقي ميان انکار از روي استدلال و انکار به جهت عناد و لجاج نيست.
روايت هفتم
“عَنْ أَبِي خَالِدٍ الْکابُلِيِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ (عليهماالسلام) وَ هُوَ جَالِسٌ فِي مِحْرَابِهِ فَجَلَسْتُ حَتَّى انْثَنَى وَ أَقْبَلَ عَلَيَّ بِوَجْهِهِ يَمْسَحُ يَدَهُ عَلَى لِحْيَتِهِ فَقُلْتُ‏ يَا مَوْلَايَ أَخْبِرْنِي کمْ يَکونُ الْأَئِمَّةُ بَعْدَک قَالَ ثَمَانِيَةٌ قُلْتُ وَ کيْفَ ذَاک قَالَ لِأَنَّ الْأَئِمَّةَ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ اثناعشر عَدَدَ الْأَسْبَاطِ ثَلَاثَةٌ مِنَ الْمَاضِينَ وَ أَنَا الرَّابِعُ وَ ثَمَانٌ مِنْ وُلْدِي أَئِمَّةٌ أَبْرَارٌ مَنْ أَحَبَّنَا وَ عَمِلَ بِأَمْرِنَا کانَ مَعَنَا فِي السَّنَامِ الْأَعْلَى وَ مَنْ أَبْغَضَنَا وَ رَدَّنَا أَوْ رَدَّ وَاحِداً مِنَّا فَهُوَ کافِرٌ بِاللَّهِ وَ بِآيَاتِه‏؛ ابو خالد کابلي مي‌گويد: بر علي بن الحسين وارد شدم در حالي که در محرابش نشسته بود. نشستم تا اين‌که به من رو کرد و دست بر محاسن مي‌کشيد. گفتم: مولاي من! آگاهم کنيد که تعداد امامان پس از شما چند است؟ فرمود: هشت، گفتم: چگونه؟ پاسخ فرمود: زيرا امامان بعد از رسول خدا (صلي‌الله‌عليه‌وآله) دوازده نفرند ـ‌به تعداد اسباط‌ـ که سه نفر از آنها امامان گذشته بودند و من چهارمين آنهايم به اضافه ي هشت نفر از فرزندانم که امامان ابراريم؛ هر که ما را دوست بدارد و به دستور ما عمل نمايد در درجات بلند خواهد بود و هر کس ما را مبغوض دارد و انکار کند يا يک نفر از ما را انکار نمايد، به خداوند و آياتش کفر ورزيده است.”235
روايت فوق از لحاظ سندي ضعيف است و عمده راويان آن مجهول الحال‌اند و برخي نيز کاملاً تضعيف شده‌اند. بنابراين، اين روايت از لحاظ سندي قابل پذيرش نيست؛ اما چنان‌که در روايات پيشين گذشت، محتوا و مضمون اين روايت در روايات بسيار ديگري تکرار شده و از لحاظ مضموني در حد تواتر است.
محل شاهد در اين روايت، فقره اخير آن است. امام (عليه‌السلام) مي‌فرمايند: “مَنْ أَبْغَضَنَا وَ رَدَّنَا أَوْ رَدَّ وَاحِداً مِنَّا فَهُوَ کافِرٌ بِاللَّهِ وَ بِآيَاتِه؛ هر کس نسبت به ما بغض و کينه بورزد و همه ما يا يکي از ما را قبول نداشته باشد به خداوند و آياتش کفر ورزيده است.” در اين روايت نيز به وضوح، حکم کفر براي مخالف صادر شده است.
نکاتي که در اين روايت به نظر مي‌رسد از اين قرار است:
1ـ “ردّ” در اصل و ريشه به معناي بازگرداندن است؛ مثلا “رَدَّ وَدِيعَتَهُ” يعني امانتش را به او برگرداند و “رَدَّ فُلاناً إلَي بَيتِهِ” يعني فلاني را به خانه‌اش برگرداند. گاهي نيز به معناي نپذيرفتن است و اين غالباً در جايي است که به کلام يا عقيده يا امثال آنها تعلق بگيرد. به عنوان نمونه، “رَدَّ قَولَهُ” به اين معناست که کلامش را قبول نکرد و نپذيرفت.236
در روايت مورد بحث معناي اول قابل تطبيق نيست، بنابراين معناي دوم مراد است. اما قبول نکردن ائمه (عليهم‌السلام) به چه معناست؟ قطعاً مقصود از قبول نکردن و نپذيرفتن ائمه (عليهم‌السلام) عدم پذيرش امامت آنان است. در صدر روايت، بحث در رابطه با تعداد امامان پس از رسول الله (صلي‌الله‌عليه‌وآله) است و به قرينه صدر روايت، مقصود از “رَدَّنا” عدم پذيرش ائمه (عليهم‌السلام) به عنوان امامان پس از رسول الله (صلي‌الله‌عليه‌وآله) خواهد بود.
2ـ در اين روايت، حکم کفر با دو شرط ثابت شده است: يکي بغض و کينه نسبت به امامان (عليهم‌السلام) و ديگري عدم پذيرش آنان به عنوان امامان بعد از رسول الله (صلي‌الله‌عليه‌وآله). بنابراين، عدم پذيرش امامت ائمه (عليهم‌السلام) به تنهايي علت حکم به کفر نيست، بلکه کفر در صورتي ثابت است که اين عدم پذيرش، با بغض و کينه همراه باشد.
3ـ در اين روايت، امام (عليه‌السلام) تصريح فرموده‌اند که حکم کفر، حتي با نپذيرفتن يکي از امامان دوازده‌گانه (عليهم‌السلام) از روي بغض و کينه نيز تحقق مي‌يابد.
روايت هشتم
“عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (عليه‌السلام) قَالَ: قُلْتُ لَهُ أَ رَأَيْتَ مَنْ جَحَدَ إِمَاماً مِنْکمْ مَا حَالُهُ فَقَالَ مَنْ جَحَدَ إِمَاماً مِنَ اللَّهِ وَ بَرِئَ مِنْهُ وَ مِنْ دِينِهِ فَهُوَ کافِرٌ مُرْتَدٌّ عَنِ الْإِسْلَامِ لِأَنَّ الْإِمَامَ مِنَ اللَّهِ وَ دِينَهُ مِنْ دِينِ اللَّهِ وَ مَنْ بَرِئَ مِنْ دِينِ اللَّهِ فَدَمُهُ مُبَاحٌ فِي تِلْک الْحَالِ إِلَّا أَنْ يَرْجِعَ أَوْ يَتُوبَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى مِمَّا قَالَ؛ محمد بن مسلم مي‌گويد: به امام باقر (عليه‌السلام) گفتم: درباره کسي که امامي از ميان شما را انکار کند چه نظري داريد؟ فرمود: هر کس امامي را که از سوي خداوند است انکار کند و از او و دينش برائت جويد کافر و مرتد است؛ زيرا امام از سوي خداست و دينش دين خداست و هر کس از دين خدا بيزاري جويد خونش در آن حال حلال است، مگر اين‌که بازگردد و از گفته خويش به سوي خداوند توبه نمايد.”237
تمام راويان در سلسله سند اين روايت ثقه‌اند و بجز احمد بن محمد بن سعيد بن عقده که زيدي جارودي است، ساير راويان امامي مذهبند.238 علاوه بر اين، حسن بن محبوب نيز در سلسله سند اين حديث وجود دارد که بنا بر قولي از اصحاب اجماع است.239 بنابراين، روايت فو
ق به اصطلاح اهل حديث، موثقه است.
اين روايت را مرحوم صدوق (رحمه‌الله) در من لايحضره الفقيه240 و شيخ مفيد (رحمه‌الله) در الإختصاص241 نيز با تفاوت بسيار اندک نقل نموده‌‌اند.
در برخي منابع، تفاوتي در نقل وجود دارد که بر اساس آن معناي روايت تغيير مي‌کند. ابن عقده کوفي در کتاب فضائل اميرالمؤمنين عليه‌السلام، جمله اول امام (عليه‌السلام) را اين‌گونه نقل کرده است: “مَن جَحَدَ إماماً، بَرِئَ مِنَ اللّهِ وَ بَرِئَ‏ مِنهُ‏ وَ مِن دِينِهِ فَهُوَ کافِرٌ مُرتَدٌّ عَنِ الإسلامِ”.242 اگر روايت اين‌گونه باشد، از لحاظ معنا تفاوتي با ساير روايات گذشته ندارد و معناي آن اين است که انکار امام، به منزله برائت جستن از خداوند و از آن امام و نيز از دين اوست و چنين اعتقادي کفر و ارتداد است. به عبارت ديگر، آنچه سبب حکم به کفر است، تنها انکار امام است.
اما آنچه در اکثر منابع آمده، با آنچه ابن عقده نقل کرده متفاوت است. در بيشتر منابع، تعبير امام (عليه‌السلام) اين‌گونه است: “مَن جَحَدَ إمَاماً مِنَ اللهِ وَ بَرِئَ مِنهُ وَ مِن دِينِهِ فَهُوَ کَافِرٌ مُرتَدٌّ عَنِ الإسلامِ”. واو

دسته بندی : پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید