(صلي‌الله‌عليه‌وآله) نقل شده است؟ وي پاسخ مي‌دهد که رواياتي که در تشبيه و جبر از پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌وآله) نقل شده بيشتر است. سپس امام (عليه‌السلام) به او مي‌فرمايند: بنابراين مردم بايد رسول خدا (صلي‌الله‌عليه‌وآله) را نيز به قول به تشبيه و جبر نسبت دهند. حسين بن خالد در پاسخ به اين کلام امام (عليه‌السلام) مي‌گويد، آنها چنين چيزي را نمي‌پذيرند و معتقدند که اين روايات کلام پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌وآله) نيست، بلکه از زبان آن حضرت جعل شده است. در اين هنگام امام (عليه‌السلام) مي‌فرمايند: پس همين کلام را درباره پدران من نيز بايد بگويند. رواياتي که در خصوص تشبيه و جبر از پدرانم نقل شده، کلام آنها نيست، بلکه از زبان آنها جعل شده است. سپس امام (عليه‌السلام) جمله‌اي را که نقل نموديم، فرمودند که هر کس به تشبيه و جبر اعتقاد داشته باشد، کافر و مشرک است و ما در دنيا و آخرت از او بيزاريم.‏
نکته ديگر در اين روايت، وجود اطلاق در حکم کفر است. بر اساس اطلاق اين روايت، کسي که قائل به تشبيه باشد کافر است و اقتضاي اطلاق اين است که کفر به معناي مطلق آن که اعم از کفر فقهي و کلامي است، درباره او ثابت باشد.
روايت سوم
“عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (عليه‌السلام)قَالَ‏ مَنْ زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ مِنْ شَيْ‏ءٍ أَوْ فِي شَيْ‏ءٍ أَوْ عَلَى شَيْ‏ءٍ فَقَدْ کفَرَ قُلْتُ فَسِّرْ لِي قَالَ أَعْنِي بِالْحَوَايَةِ مِنَ الشَّيْ‏ءِ لَهُ أَوْ بِإِمْسَاک لَهُ أَوْ مِنْ شَيْ‏ءٍ سَبَقَه‏؛ ابو بصير از امام صادق (عليه‌السلام) نقل مي‌کند که فرمودند: هر که گمان کند خداوند از چيزي است يا در چيزي است يا بر روي چيزي است، کافر است. ابو بصير مي‌گويد توضيح و تفسير خواستم، حضرت فرمودند: مقصودم اين است که چيزي او را در بر گيرد يا او را نگه دارد يا چيزي بر او سبقت بگيرد.”129
بر مبناي وثاقت سندي، اين حديث موثق و معتبر است و تمام راويان آن امامي و ثقه‌اند. گذشته از وثاقت سندي، اين روايت در کتب روايي زيادي نقل شده و نقل آن در کافي نيز شاهدي بر وثاقت صدوري آن است. به اضافه، محتواي اين روايت نيز با قرآن و عقل تأييد و تقويت مي‌شود. با توجه به اين قرائن مي‌توان به صدور اين روايت از معصوم اطمينان حاصل نمود.
در اين روايت، سه چيز موجب کفر معرفي شده است:
1ـ اعتقاد به اين که خداوند از چيزي است. (من شيء)
2ـ اعتقاد به اين که خداوند در چيزي است. (في شيء)
3ـ اعتقاد به اين که خداوند بر روي چيزي است. (علي شيء)
عامل اول، يعني اعتقاد به اين که خداوند متعال از چيزي است، ممکن است به يکي از اين وجوه تحقق پيدا کند:
الف) اثبات صفت جسميت؛ به اين معنا که شخص معتقد باشد به وجود جسماني براي خداوند متعال و خدا را از ماده (من شيء) بداند.
ب) اثبات اجزاء؛ به اين معنا که شخص اعتقاد داشته باشد خداوند متعال از اجزائي مادي يا غير مادي (من شيء) تشکيل شده است. اعتقاد به وجود اجزاء مادي، به اثبات جسميت بر مي‌گردد و اثبات اجزاء غير مادي به ترکيب رجوع مي‌کند، يعني مرکب بودن خداوند از ذات و صفات.
ج) اثبات مبدأ براي خداوند؛ به اين معنا که شخص، اصل و مبدأي براي خداوند ثابت بداند و معتقد باشد که وجود خداوند از آن مبدأ سرچشمه مي‌گيرد.
تمام اين موارد را مي‌توان در معناي “من شيء” داخل دانست.
عامل دوم (في شيء) تمامي انواع و حالات ظرفيت را شامل مي‌شود، يعني کسي که خداوند متعال را در چيزي (في شيء) بداند، مصداق اين مورد است، خواه در چيزي بودن از قبيل بودن صفت در موصوف باشد يا وجود جزء در کل، يا مانند جسم که در هواست و هوا به آن احاطه دارد و يا مانند هر ظرفي در مظروفش.
عامل سوم (علي شيء) به معناي اعتقاد به استقرار و اعتماد خداوند متعال بر چيزي است. البته اين استقرار و اعتماد، از قبيل استقرار پادشاه بر سرير، يا راکب بر مرکب است، يا مانند سقف که بر ديوارها اعتماد و تکيه دارد.
اين سه عامل، هر سه از خصوصيات و ويژگي‌هاي ماده و جسم است و اعتقاد به هر کدام از آنها مساوي با اعتقاد به جسميت خداوند متعال است و از آن جا که جسميت نيز از صفات مخلوقات است، بنابراين، اثبات اين صفات براي خداوند متعال مساوي با توصيف او به صفات مخلوقات است و کفر به خداوند به حساب مي‌آيد.130 ‏
روايت چهارم
“عَنْ يُونُسَ بْنِ ظَبْيَانَ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى الصَّادِقِ (عليه‌السلام) فَقُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنِّي دَخَلْتُ عَلَى مَالِک وَ أَصْحَابِهِ فَسَمِعْتُ بَعْضُهُمْ يَقُولُ إِنَّ الله له [لِلَّهِ‏] وَجْهاً کالْوُجُوهِ وَ بَعْضُهُمْ يَقُولُ لَهُ يَدَانِ‏ وَ احْتَجُّوا بِذَلِک قَوْلَ اللَّهِ تَعَالَى‏ بِيَدَيَّ أَسْتَکبَرْتَ‏ وَ بَعْضُهُمْ يَقُولُ هُوَ کالشَّابِّ مِنْ أَبْنَاءِ ثَلَاثِينَ سَنَةً فَمَا عِنْدَک فِي هَذَا يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ قَالَ فَکانَ مُتَّکئاً فَاسْتَوَى جَالِساً وَ قَالَ اللَّهُمَّ عَفْوَک عَفْوَک ثُمَّ قَالَ يَا يُونُسُ مَنْ زَعَمَ أَنَّ لِلَّهِ وَجْهاً کالْوُجُوهِ فَقَدْ أَشْرَک وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّ لِلَّهِ جَوَارِحَ کجَوَارِحِ‏ الْمَخْلُوقِينَ‏ فَهُوَ کافِرٌ بِاللَّهِ‏ فَلَا تَقْبَلُوا شَهَادَتَهُ وَ لَا تَأْکلُوا ذَبِيحَتَهُ تَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يَصِفُهُ الْمُشَبِّهُونَ بِصِفَةِ الْمَخْلُوقِينَ فَوَجْهُ اللَّهِ أَنْبِيَاؤُهُ وَ قَوْلُهُ‏ خَلَقْتُ بِيَدَيَّ
أَسْتَکبَرْتَ‏ فَالْيَدُ الْقُدْرَة کقَوْلِهِ وَ أَيَّدَکمْ بِنَصْرِهِ فَمَنْ زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ فِي شَيْ‏ءٍ أَوْ عَلَى شَيْ‏ءٍ أَوْ يَحُولُ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَى شَيْ‏ءٍ أَوْ يَخْلُو مِنْهُ شَيْ‏ءٌ أَوْ يَشْتَغِلُ بِهِ شَيْ‏ءٌ فَقَدْ وَصَفَهُ بِصِفَةِ الْمَخْلُوقِينَ وَ اللَّهُ خَالِقُ کلِّ شَيْ‏ءٍ لَا يُقَاسُ بِالْقِيَاسِ وَ لَا يُشَبَّهُ بِالنَّاسِ لَا يَخْلُو مِنْهُ مَکانٌ وَ لَا يَشْتَغِلُ بِهِ مَکانٌ قَرِيبٌ فِي بُعْدِهِ بَعِيدٌ فِي قُرْبِهِ ذَلِک اللَّهُ رَبُّنَا لَا إِلَهَ غَيْرُهُ فَمَنْ أَرَادَ اللَّهَ وَ أَحَبَّهُ بِهَذِهِ الصِّفَةِ فَهُوَ مِنَ الْمُوَحِّدِينَ وَ مَنْ أَحَبَّهُ بِغَيْرِ هَذِهِ الصِّفَةِ فَاللَّهُ مِنْهُ بَرِي‏ءٌ وَ نَحْنُ مِنْهُ بُرَءَاءُ…؛ يونس بن ظبيان مي‌گويد: بر امام صادق (عليه‌السلام) وارد شدم و گفتم: يا بن رسول الله! من پيش مالک و اصحابش رفتم و شنيدم که برخي از آنها مي‌گفتند خدا صورتي دارد مانند ساير صورت‌ها و برخي مي‌گفتند خدا دو دست دارد و براي اين ادعا به اين قول خداوند تعالي استناد مي‌کردند که فرموده (بِيَدَيَّ أستَکبَرتَ) و بعضي مي‌گفتند او مانند جواني سي ساله است. پرسيدم در اين باره چه مي‌گوييد، يا بن رسول الله؟ حضرت که تکيه داده بودند، صاف نشستند و فرمودند: خداوندا ببخش، ببخش! سپس فرمودند: اي يونس! هر کس گمان کند که خداوند صورتي مانند ساير صورت‌ها دارد مشرک است و هر کس گمان کند که خداوند اعضاء و جوارحي مانند جوارح مخلوقات دارد به خداوند کفر ورزيده است، شهادتش را نپذيريد و ذبيحه اش را نخوريد. خداوند منزه است از اوصافي که تشبيه کنندگان به مخلوقين او را به آن تشبيه مي‌کنند. صورت خدا، انبياي اويند و در (خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَکبَرْتَ) مراد از يد، دست قدرت است، همان‌گونه که فرموده (أَيَّدَکمْ بِنَصْرِهِ؛ شما را با نصرتش ياري نمود). پس هر کس گمان کند خداوند داخل در چيزي است يا بر روي چيزي است يا از حالتي به حالت ديگر متحول مي‌شود يا مکاني از او خالي مي‌شود يا مکاني را پر مي‌کند، قطعاً او را به صفات مخلوقات متصف نموده، در حالي که خداوند خالق مخلوقات است و با چيزي قياس نمي‌شود و به مردم تشبيه نمي‌شود، هيچ مکاني از او خالي نيست و هيچ مکاني را نيز پر نمي‌کند؛ در عين دوري نزديک و در عين نزديکي دور است؛ اين است پروردگار ما که معبودي جز او نيست. پس هر کس خدا را به اين صفت اراده کند و دوست بدارد، از اهل توحيد است و هر کس او را به غير اين صفت دوست بدارد، خداوند از او بيزار است وما نيز از او بيزاريم.”131
در ميان روات اين حديث، يونس بن ظبيان که آخرين راوي و متصل به امام است، در کتب رجال متصف به ضعف، کذب، غلو و فساد مذهب شده است132 و عمر بن علي عبدي نيز مجهول است و توصيفي نسبت به او در کتب رجال ذکر نشده است. ساير افراد در سند حديث همه ثقه‌اند. بنابراين، حديث فوق از لحاظ سندي ضعيف شمرده مي‌شود و قابل پذيرش نيست؛ اما با اين همه، نمي‌توان به مجرد ضعف سند، حکم به عدم صدور روايت نمود. در اين زمينه روايات مشابه فراواني نقل شده است که اين خود مي‌تواند شاهدي بر صدور اين روايت باشد. همچنين حکم عقل و نيز حکم علما و متکلمين شيعه در اين زمينه محتواي اين روايت را تأييد مي‌کند.
جملات ابتدايي اين روايت به‌گونه‌اي بيان شده که گويا موافق نظر برخي از اهل تجسيم است. برخي از مجسِّمه، اعضاء و جوارح جسماني را براي خداوند ثابت مي‌دانند، اما آنها را مانند اعضاي مخلوقات نمي‌دانند؛ بلکه شکل ديگري براي آنها قائلند. امام (عليه‌السلام) نيز در ابتدا مي‌فرمايد کسي که گمان کند خداوند صورتي مانند ساير صورت‌ها دارد مشرک است و کسي که گمان کند خداوند اعضا و جوارحي مانند جوارح مخلوقات دارد، کافر است. بنابراين ممکن است کسي از اين فقره از کلام امام (عليه‌السلام) برداشت کند که اصل وجود صورت و اعضا و جوارح بر طبق اين حديث براي خداوند ثابت است.
در جواب بايد بگوييم امام (عليه‌السلام) با جمله اخير، مقصود خود از اين اعضا و جوارح را به روشني بيان نموده است. امام (عليه‌السلام) مي‌فرمايد وجه خداوند، انبياي اويند و مراد از يد، دست قدرت است و اين بيان، آشکارا مي‌فهماند که امام (عليه‌السلام) نه تنها معناي ظاهري را براي اعضا و جوارح نمي‌پذيرند، بلکه اصل وجود چنين اعضايي به صورت مادي را نيز نفي نموده و اين اوصاف را به تأويل مي‌برند؛ بر خلاف مخالفين که معناي ظاهري را پذيرفته‌اند و تنها کيفيت آن را با کيفيت اعضاي مخلوقات متفاوت مي‌دانند.
بنابراين، صفاتي از اين قبيل که در قرآن و روايات آمده، بايد به تأويل روند و معناي ظاهري آنان مراد نيست.
نکته ديگر اين که در اين روايت، مطلق اعتقاد به چنين صفاتي که منجر به ثبوت نقص و حاجت براي خداوند است، شرک و کفر قلمداد شده و هيچ قيد و شرطي براي اين حکم بيان نشده است.
مسأله ديگري که اين روايت را از ساير روايات متمايز مي‌کند اين که در آن، نه تنها کفر اعتقادي و کلامي چنين افرادي ثابت شده، بلکه با توجه به کلام امام (عليه‌السلام) که فرمودند شهادت چنين شخصي را نپذيريد و ذبيحه اش را نخوريد، کفر فقهي آنها نيز ثابت مي‌شود.
گرچه قول مشهور در ميان علما عدم کفر فقهي است، لکن عده‌اي کفر فقهي را نيز ثابت دانسته‌اند. صاحب جواهر در بحث شروط ذابح، ايمان به معناي اخص را طبق نظر مشهور علما شرط نمي‌داند، اما به قول ديگري نيز در اين
زمينه اشاره مي‌کند که آن را قول بعيدي مي‌داند و آن اشتراط ايمان به معناي خاص است. ايشان در ادامه، دليل اين قول را کثرت، بلکه تواتر روايات کفر مخالفين بيان مي‌کند و يکي از رواياتي را که به عنوان مستند اين قول ذکر مي‌کند همين روايت فوق است. وي پس از ذکر اين روايت، در توضيح آن مي‌گويد اين قول، اعتقاد اهل تجسيم از اشاعره است که ذبح توسط آنها صحيح نيست.133
بنابراين، ظاهر اين روايت ثبوت کفر فقهي و البته کفر کلامي اهل تجسيم است، مگر اين که دليلي بر خلاف اين ظهور وجود داشته باشد.

روايات غير صريح
رواياتي که در رابطه با نفي اعتقاد به تشبيه و تجسيم از ائمه معصومين (عليهم‌السلام) نقل شده، در حد تواتر است، اما در بسياري از آنها لفظ کفر به صورت صريح ذکر نشده است، بلکه تعابير ديگري استعمال شده که برخي از آنها با کفر ملازم‌اند. در اين قسمت، به ذکر اين دسته از روايات خواهيم پرداخت.
روايت اول
“عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (عليه‌السلام) قَالَ: مَنْ‏ شَبَّهَ‏ اللَّهَ‏ بِخَلْقِهِ‏ فَهُوَ مُشْرِک‏ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَک وَ تَعَالَى لَا

دسته بندی : پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید